هفته دفاع مقدس
یکی از مهم ترین جنگ های معاصر، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است که در ایران، با نام های دفاع مقدس، جنگ تحمیلی و جنگ هشتساله یاد می شود و در جوامع اعراب با نامهای قادسیه صدام و جنگ اول خلیج فارس شناخته میشود. این جنگ با دستور صدام حسین و حمله نیروهای نظامی عراق در شهریور ۱۳۵۹ به ایران آغاز شد و پس از ۸ سال جنگ، بالاخره با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران در مرداد ماه سال ۱۳۶۷ به پایان رسید.رژیم سرنگون شده ی عراق در سال های اولیه پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به محض مشاهده سقوط رژیم پهلوی و تضعیف موقعیت آمریکا در ایران، فرصت را برای یک حمله نظامی مناسب دید و دست به تحریکات مرزی زد و عنوان کرد که خوزستان جزیی از عراق است.به دنبال این ادعا، دولت عراق در ۲۶ شهریور ۱۳۵۹ با تسلیم یادداشتی رسمی به سفارت جمهوری اسلامی ایران در بغداد، اعلام کرد که اعلامیه الجزایر و عهدنامههای مربوط به مرز مشترک و حسن همجواری و ۳ پروتکل و پیوستهای آن و دیگر موافقتنامهها و یادداشتهای انضمامی به این عهدنامه را یک جا و یک جانبه فسخ کرده است. پس از این اقدام، صدام حسین در مقابل دوربین های تلویزیون عراق، قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر را که در آن عراق حاکمیت ایران بر خوزستان را به رسمیت شناخته بود را پاره کرد و در ۳۱ شهریور همین سال هواپیماهای اشغالگر عراقی شهرهای خرمشهر و آبادان را به رگبار گلوله بستند و بدین ترتیب جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق با به کارگیری توان نظامی و با عبور از مرزهای بین المللی و تجاوز به خاک سرزمین ایران آغاز شد.با تمام فراز و نشیب های موجود در تاریخ هشت ساله دفاع مقدس، سرانجام قطعنامه ۵۹۸، که هشتمین قطنامه شورای امنیت سازمان از ابتدای تجاوز علنی رژیم بعثی عراق به سرزمین ایران به شمار می رفت در تاریخ ۲۷ تیر ۱۳۶۷ با قبول جمهوری اسلامی ایران به تصویب رسید. قطع نامه های قبلی به علت جهت گیری های ناعادلانه در طول جنگ، از سوی ایران رد می شد ولی این قطعنامه به دلیل داشتن نکات مثبت مورد موافقت جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت.
شورای امنیت در تاریخ ۱۸ آذرماه ۱۳۷۰ ، طی گزارشی که از جانب دبیرکل وقت سازمان ملل متحد دریافت کرده بود، عراق را به عنوان متجاوز جنگ معرفی کرد و عراق را موظف به پرداخت غرامت جنگ به ایران نمود.
همچنین؛ بدنبال پذیرش قطع نامه ۵۹۸، مبادلهٔ اسیران بین دو کشور نیز از تاریخ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ آغاز شد و جریان تبادل اسیران بین دو کشور حدود ۱۲ سال به طول انجامید. آخرین گروه اسرای جنگی ایرانی و عراقی در تاریخ ۲۶ اسفندماه ۱۳۸۱ به طور همزمان مبادله شدند.
بدین ترتیب هشت سال جنگ تحمیلی ، با تمام فراز و نشیب های فروانی که داشت با قبول آتش بس از سوی ایران به اتمام رسید، ولی با این حال، با گذشت سال ها، هنوز یاد و خاطرات رشادت ها و فداکاری های زنان و مردان این مرز شهید پرور هنوز در خاطره ها باقی مانده و خواهد ماند. به همین منظور برای گرامی داشت یاد و خاطره هشت سال دفاع مقدس، هفته آغازین جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یعنی ۳۱ شهریور تا ۷ مهرماه را در تقویم جمهوری اسلامی ایران، هفته دفاع مقدس نامگذاری کرده اند.
عید سعید قربان
پیامبر بزرگ الهی حضرت ابراهیم (ع) در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.او پس از کشمکشهای فراوان درونی، در نهایت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر میروند و ابراهیم آماده سر بریدن فرزند محبوب خود میشود. اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان مییابد، گوسفندی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم میفرستد.این ایثار و عشق پیامبر به انجام فرمان خدا، فریضهای برای حجاج میگردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق برای یتیمان و تهیدستان خوراکی فراهم سازند. دراین روز همچنین مستحب است که نماز عید قربان برپا گردد.
از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!...
ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق میرفت و به آنها نگاه میکرد و از بدبختی و فقر خود یاد میآورد و سپس به دربار میرفت. او قفل سنگینی بر در اتاق میبست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمیدهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان میکند. سلطان میدانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.
نیمه شب، سی نفر با مشعلهای روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده میشدند.
وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب میشناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه میکند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی میکرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه میخورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوههایی بخورد که باد از درخت بر زمین میریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش آورد. تا پنج روز، هیچ میوهای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.
قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم میکردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبهای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل میبافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند میدهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.
اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و میگفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند
روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...
هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!
در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.
در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند...
کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟
ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.
ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.
ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.
از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.
کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیانگذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی، بنیان گذاری حقوق بشر، پایهگذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها و بندیان، احترام به دینها و کیشهای گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده است
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمیرود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.
در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسودهای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارس ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقهاش باقیماند
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگی اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاهش بنا شد
درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشارهای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خداهم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه میخواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .
مثل کبریت کشیدن در باد
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد
هرچه باداباد!
سهـــــراب ســـپــــهری
دستانش را محکم بگیر
حواست بهش باشد
نگذار از جلوی چشمانت دور شود
شاید دست روزگار دست دیگری را در دستانش بگذارد
مثل قصه ی من و تو ، تو و او
و شاید او و دیگری .............
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺁﺧﺮ ﺧﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎﺷﻪ...
چه سخت است هم پاییز باشد
هم ابر باشد
هم باران باشد
هم خیابان خیس اما
تو نباشی
گاهي پروانه ها هم اشتباهي عاشق ميشوند...
به جاي شمع گرد چراغهاي بي احساس خيابان ميميرند...
یاد بگیر گاهی نباید ناز کشید..
آه کشید..
درد کشید..
فریاد کشید..
تنها باید دست کشید و رفت...!
ﻣﺤﺘﻮﯾﺎﺕ ﻣﻐﺰ ﺩﺧﺘﺮﺍ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﺮﺍ ﭼﯽ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟
ﻣﮕﻪ ﻣﻐﺰ ﺩﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﻣﺤﺘﻮﯾﺎﺕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ؟؟ !
ﻧﻪ، ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻣﻐﺰ ﺩﺍﺭﻥ؟
ﭘﺴﺮﺍ. ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﭘﺮﭼﻤﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻦ ﻓﺮﺍﺭ ツ
ﭘﺴﺮ
ﭖ = ﭘﺎﮎ
ﺱ = ﺳﻨﮕﯿﻦ
ﺭ = ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ
________________________________
_______________
ﺩﺧﺘﺮ ..
ﺩ = ﺩﻭﺭﻭ ....
ﺥ = ﺧﻨﮓ ...
ﺕ = ﺗﻨﺒﻞ ...
ﺭ = ﺭﻭﺍﻧﯽ ...
ﭘﺴﺮﺍ ﭘﺮﭼﻢ ﺧﯿﯿﯿﯿﯿﯿﯿﻠﯽ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻧﯿﺮﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ
ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻩ !
ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﮐﭙﯽ ﻧﮑﻨﯽ
راستش را بخواهی ،فاجعه ی رفتن "او" چیزی را تکان نداد!
من هنوز هم چای میخورم،قدم میزنم،هستم.! اما...
تلخ تر. . .
تنهاتر. . .
بی اعتمادتر...
یک رابطه خوب زمانی است که کسی
پذیرای دیروز
پشتیبان امروز
و مشوق فردایتان باشد .
دستت را در دست کسی بگذار...
که به خاطرِ دستهای پینه بسته ات...
دستش را پَس نَکشد..!
مورد داشتیم که:
اسم: سکینه
تحصیلات : نهضت
متولد: ناصر آباد جرقویه سفلی
سن: 32
علایق:الاغ سواری
میوه مورد علاقه :کاهو!!
بعد توو پروفایلش زده:
اسم:ساناز
تحصیلات: لیسانس
متولد:تهران فرمانیه
سن:۲۳
میوه مورد علاقه :انبه توت فرنگی بلو بری!!
علایق:اتومبیلرانی،پیانو،اسب سواری (البته اگه ددی بزاره)!!
بعد آبجیش اومده زیر عکسش کامنت گذاشته:
سکینه خرمون سر زا رفت!!!
اسم: سکینه
تحصیلات : نهضت
متولد: ناصر آباد جرقویه سفلی
سن: 32
علایق:الاغ سواری
میوه مورد علاقه :کاهو!!
بعد توو پروفایلش زده:
اسم:ساناز
تحصیلات: لیسانس
متولد:تهران فرمانیه
سن:۲۳
میوه مورد علاقه :انبه توت فرنگی بلو بری!!
علایق:اتومبیلرانی،پیانو،اسب سواری (البته اگه ددی بزاره)!!
بعد آبجیش اومده زیر عکسش کامنت گذاشته:
سکینه خرمون سر زا رفت!!!
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای بود به گمانم...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق...
دو دقیقه از فیلم گذشت
سه ، چهار، پنج ...
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
پس قدر زندگیتان را بدانید..
خیلی دلتنــــــگش شــــــدم!!
اما نمــــــــیدونم خــــــــــــــــــــیلی راچطور بنویسم کــــــه "خــــــــــــــــــیلی"خوانــــده شـــــود . . .
منتظر نظرهاتون هستم
این رمان 55 فصله
برای گذاشتن ادامه اش تو قسمت نظرات
نظرتون رو بهم بگید
اميد
قسمت دهم
زهره خانم، پس از ده دقيقه، در حالى كه يك بسته در دست داشت، با لبخندى پر معنى، بازگشت.
_ سيما جون، اين بسته رو شاهين از آلمان آورده، چند تكه لباس نوزاده، جنسشون عاليه. تو براى كوچولوت مى تونى استفاده كنى.
_ شما خيلى مهربونيد، مرسى زهره خانم. ولى حتماً آقا شاهين اين ها رو براى كسى آورده!
_ راستش، من ازش خواسته بودم، چون يه زمانى خياطى مى كردم، خواستم مدل هاى خارجى هم داشته باشم. الان قسمت تو شد.
_ خوشحالم كه حرف هاى من رو در مورد بارداريم باور كرديد.
_ دخترم، من اين موها رو تو آسياب سفيد نكرده ام ، در مدت سه ماهى كه پيش ما هستى، خيلى خوب درخشيدى و نه تنها دل من رو بدست آوردى، بلكه احمد رو هم به سوى خودت جلب كردى. دوست داريم هميشه اينجا بمونى.
سيما كه از شدت شادى اشك مى ريخت، بى اختيار زهره خانم را در آغوش گرفت، احساس خوبى داشت. با اينكه در كتاب ها از مهر مادرى مطالب بسيارى خوانده بود، هيچگاه ،غير از زمانى كه با رقيه خانم زندگى مى كرد، آنرا لمس نكرده بود. "اميد" چون پرنده ى سفيد كوچكى به سويش پرواز كرده بود. ذره ذره هاى وجود پاكش، زيبايى و لطافت آن را لمس مى كرد. آرامش خاصى داشت. پيش از اين، حتى زمان كودكيش در عالم رويا، هنگامى كه چشمانش را بر هم مى گذاشت، هميشه، يك در بزرگ سياه آهنى در برابرش ظاهر مى شد كه بسته بود، اما اين بار، پس از گشودن ديدگانش، از آن در ترسناك خبرى نبود، جاده اى سر سبز را مى ديد با درختانى زيبا و شكوفه هاى سپيد. شايد وقت آن رسيده كه با غم خداحافظى كند.
_از آن زن مهربان تشكر كرد و با احترام لباسها را به اتاقش برد. دوست داشت شاديش را با رقيه خانم قسمت كند، پس گوشى را برداشت و به او تلفن كرد.
رقيه خانم با شنيدن خبر خوش سيما، بسيار خوشحال شد و برايش آرزوى سلامتى كرد. قبل از خداحافظى، گفت:
_ راستى، چند بار آقاى شاهد زنگ زد و سراغت رو گرفت! البته من چيزى نگفتم ولى خيلى نگرانت بود. از حرف هاش فهميدم كه مدتى هم بسترى بوده.
يك لحظه با شنيدن نام او، قلب سيما لرزيد. با شتاب پرسيد:
_ بسترى؟ چرا؟ الان چطوره؟
_ صداش كه خوب مى آمد.
_ خوب! خدا رو شكر!
مكالمه آنها به پايان رسيد، ولى اين بار پس از اتمام تلفنش ، غمگين بود. با خود مى جنگيد. مدتها بود كه احساسى پنهان در قلبش را مهار مى كرد. سعى كرد كه تا حد امكان با خودش صاف و ساده باشد، خبر بيمارى آقاى شاهد تأثير بدى روى او گذاشت، اين موضوع نشان مى داد كه سيما به او بى توجه نبود!
ولى فاصله ى آنها بى انتها مى نمود...
اما اين احساسى دوطرفه بود!
آقاى شاهد نيز با رفتن او، دوباره به لاك تنهايى خود فرو رفت، اما هيچ كس جز رقيه خانم، ندانست كه دليل آن جز دور شدن از سيما نبود. او مى خواست دنيا را زير پا گذارد و براى يافتنش به همه جا سر بزند، ولى رقيه خانم از آقا خواست كه از اين كار صرف نظر كند، چرا كه سيما راه خود را پيدا كرده بود.
اين زن مهربان مى ترسيد كه قلب دختر بيچاره دوباره شكسته شود و تحمل شكستى ديگر، پس از آن همه بدبختى، بسيار دشوار خواهد بود. از طرفى ديگر، تفاوت سنى و فاصله ى طبقاتى زياد، چون ديوارى بزرگ بين آن دو نمايان بود.
به همين دليل، رقيه خانم نمى خواست آنها هم ديگر را ببينند.
كلاسهاى استاد كمالى برگزار مى شد و هر چه بيشتر مى گذشت، استاد به هوش و ذكاوت سيما بيشتر واقف مى گشت. روزى به او پيشنهاد كرد كه با كمك وى مى تواند خود را براى كنكور دانشگاه آماده كند، سيما با شادى از اين توصيه ى استاد استقبال كرد ولى انجام شدنى نبود چرا كه او مى بايست در فكر فرد ديگرى باشد كه در وجودش شكل مى گرفت و رشد مى كرد.
روزها به كارها مى رسيد و با زهره خانم به كارهاى دستى مى پرداخت و شبها از حضور استاد بهره مند مى شد.
چند بار هم به همراه آن زن دوست داشتنى براى معاينه به دكتر رفتند. همه چيز مرتب بود. هرگز نخواست كه جنسيت بچه را بداند. برايش مهم نبود، فقط از خدا سلامتى مى خواست.
اگر چه گاهگاهى متوجه تكان هاى زيادى در شكمش مى شد كه آن رابا خنده و شوخى به حساب شيطنت بچه مى گذاشت و به كسى بروز نمى داد.
پنج ماه گذشت. بسيار سنگين شده بود. ديگر نمى توانست مانند گذشته تند و سريع به كارها رسيدگى كند، زهره خانم هم بيشتر از اين توقعى از او نداشت.
يك روز كه سيما تنها در منزل مشغول به كار بود، تلفن زنگ زد، شاهين، پسر زهره خانم بود. مشخص بود كه كار واجبى دارد.
وقتى خانم كمالى بازگشت و با شاهين تماس گرفت، فريادى از سر شادى كشيد.
_ چه خبر شده زهره خانم؟
_ چه پا قدمى دارى سيما جون! پسرم داره مى ياد پيشمون، درسش تموم شده!
_ خوش خبر باشيد. كى تشريف ميارند؟
_ نگفت ولي مثل اينكه تا چند ماه آينده!
سيما از اين خبر خيلى خوشحال نشد، چون فكر مى كرد شاهين بى علت بر نمى گردد، شايد خيال ازدواج دارد كه با وجود سيما و نوزادش در آن خانه، تا حدودى غير ممكن مى نمود پس بايد به فكر مكانى تازه براى كار باشد. دلش دوباره گرفت! ...
ادامه دارد
اميد
قسمت نهم
سيما، سرگردان با اتوبوسى به زنجان سفر كرد. او با يك مركز كاريابى در تهران قرارداد بسته بود، وقتى با آنها از منزل رقيه خانم تماس گرفت، كارى تمام وقت را به او پيشنهاد كردند كه به علت دور بودن از تهران، آنرا به سرعت پذيرفت.
وقتى به زنجان رسيد، هوا كاملاً تاريك شده بود، با زحمت و پرس و جوى فراوان، منزل آقاى كمالى را يافت.
خانه ى نسبتاً بزرگى بود كه در محله ى خوب شهر زنجان واقع شده بود.
زنگ زد. خانمى ميانسال در را گشود. پس از سلام، سيما را به داخل راه داد.
زهره خانم با همسرش آقاى احمد كمالى در آنجا زندگى مى كردند. دخترى كه قبلاً برايشان كار مى كرد پس از ازدواج مجبور به تركشان شده بود لذا زهره خانم تقاضاى معرفى شخص ديگرى را كرده و قرعه به نام سيما افتاده بود.
_ خوش اومدى دخترم. اسمت سيماست، درسته؟
_ بله.
سيما پس از نوشيدن يك فنجان چاى و كمى استراحت، پرسيد:
_ ببخشيد، مى تونم بدونم كه آيا شما اينجا تنها زندگى مى كنيد؟
_ نه، من و احمد حدود بيست و نه ساله كه ازدواج كرده ايم، با هم در اين خانه هستيم. البته حاصل زندگى زناشويى ما يه پسره، كه ده سال پيش ما رو ترك كرد و رفت به قول خودش تحصيل كنه!
_ مى تونم بپرسم كجا؟
_ آلمان. البته تا حالا سه بار اومده و بهمون سر زده. ولى منو پير كرده! ... تو چى عزيزم، از خودت بگو.
سيما، كمى مكث كرد چون اگر بى تدبير چيزى مى گفت، ممكن بود كارش را از دست بدهد. فقط از دوران كودكيش حرف زد و اينكه تنها يك نفر، يك دوست مهربان در تهران دارد و بس.
زهره خانم دلش به حال سيما سوخت. وقتى آقاى كمالى به منزل بازگشت، سيما را معرفى كرد. مرد مهربانى به نظر مى آمد كه حدوداً شصت سال داشت. با روى باز به سيما خوش آمد گفت و شام را هر سه با هم خوردند. سيما وظيفه اش را خوب مى دانست، بدون اشاره اى ميز را مرتب كرد و از آنجايى كه در بهترين مكانها كار كرده بود، مهارت كافى داشت و نظر زهره خانم را كاملاً به خودش جلب نمود.
اتاقى كه برايش در نظر گرفته شده بود، بسيار زيبا آراسته شده و تميز بود. با خود انديشيد كه، شايد از اين به بعد در خوشبختى به رويش گشوده شود، ولى بايد موضوع بچه را بازگو كند، چرا كه پس از سه يا چهار ماه، زهره خانم متوجه خواهد شد.
وقتى روى تخت قرار گرفت ، در عالم خيال خودش را چون فرشته اى شاد مى ديد كه در اوج آسمان پرواز مى كند، گاهى بر روى ابرهاى سفيد و نرم فرود مى آيد و دوباره اوج مى گيرد.
آن شب يكى از بهترين و آرامترين اوقاتش درچند سال اخير بود.
چشمانش را بر هم نهاد و به آسانى خوابش برد.
صبح روز بعد با انرژى از خواب بر خواست و دقيقاً آنچه را كه زهره خانم از او خواسته بود، انجام داد.
آقاى كمالى در حالى كه نان تازه در دست داشت، وارد شد.
پس از صرف صبحانه، زهره با كمال آرامش، محدوده ى وظايف سيما را به او توضيح داد و سيما سراپا گوش، مى شنيد.
او زن بسيار با سليقه اى بود كه به غير از اخلاق پسنديده اش، هنرهاى زيادى داشت، خياطى، بافندگى، قلاب بافى و گل سازى مى دانست. به سيما قول داد كه هر روز پس از اتمام كارهايش، مى تواند با وى تمرين كرده و ياد بگيرد.
سيما خوشحال بود.
اين زوج بسيار مهربان، در حقيقت او را براى رفع تنهايى شان استخدام كرده بودند چون كار زيادى در منزلشان نداشتند، البته، آنها هم از انتخابشان راضى بودند.
پس از يك هفته، سيما كه دلش براى رقيه خانم تنگ شده بود، با اجازه ى زهره خانم، به او تلفن كرد. از لحن صحبت هايش متوجه شد كه خيلى براى سيما نگران است، ولى هنگامى كه شادى و رضايت وى را از گفته هايش درك كرد، برايش آرزوى خوشبختى نمود و تأكيد كرد، هر زمان كه اراده كند، برايش چون قبل، مادرى دلسوز خواهد بود.
هفته اى يك شب، دانشجويان استاد كمالى به منزلش مى آمدند و به بحث و مشاعره مى پرداختند.
اين گونه بود كه سيما به شعر و ادب علاقه مند شد. در جلسه هاى استاد شركت مى جست و از آنجايى كه دخترى با استعداد بود به سرعت پيشرفت مى كرد، استاد هم كتاب هاى خود را در اختيارش نهاد و در اوقات بيكارى به تدريس وى پرداخت.
از طرفى ديگر از يادگيرى هنرهاى زهره خانم هم بى بهره نماند.
روزهاى خوب، هميشه تند و سريع مى گذرند. سه ماه مثل برق گذشت. سيما متوجه شد كه پنهان كردن بارداريش از اين پس غير ممكن است، لذا يك روز هنگامى كه با زهره خانم خياطى مى كرد، با سؤال كردن از زمان باردارى وى، حرف را باز كرد و سپس با شرمندگى همه ى ماجرا را با او در ميان گذاشت!
در ابتدا، زهره خانم، مات و مبهوت به او خيره شد ولى كمى بعد، بدون اينكه سخنى گويد، بلند شد و رفت.
سيما با خود گفت:
_ مى دونستم كه هضم اين مسأله براى هيچ كس كار آسانى نيست.
حالا چه كنم؟ شايد بهتره برگردم خونه ى رقيه خانم.
آخه نمى تونستم بيشتر از اين، راز رو تو سينه ام حبس كنم.
او، وجودش را چون تكه اى چوب مى دانست كه در رود پر خروش زندگى افتاده و هيچ چاره اى جز رها كردن خود ندارد، به هر شاخه اى هم كه دست مى اندازد، مى شكند و دو باره به رودخانه ى خروشان باز مى گردد.
ناگهان از خود پرسيد:
آيا روى گردانيش از پيشنهاد آقاى شاهد عاقلانه بود؟ اين اولين بارى بود كه اين فكر به ذهنش خطور مى كرد و در مورد تصميمش شك مى كرد ...
ادامه دارد
اميد
قسمت هشتم
آقاى شاهد پس از گذاشتن گوشى تلفن، براى چند دقيقه به ديوار، خيره مانده بود. او با اينكه از دست مهرداد بسيار ناراحت بود، با شنيدن اين خبر خيلى غمناك شد.
به خاطر آورد كه حدود بيست و پنج سال پيش، پس از به دنيا آمدن فرهاد، خبر باردارى مادر مهرداد را شنيد. از نظر سن، تقريباً چند ماه با هم فاصله داشتند، اما از بخت بد مهرداد، مادرش در هنگام زايمان جانش را از دست مى دهد و پدرش همسر ديگرى اختيار مى كند.
البته، مادر ناتنى مهرداد، زن خوبى است ولى روش تربيت پدرش بسيار اشتباه بود و از آنجايى كه مرتب در سفرهاى كارى وقت خود را مى گذراند، كمتر به پسرش توجه مى كرد و با در اختيار گذاشتن پول از پرورش او غافل ماند. مهرداد بيشتر وقت خود را با دوستان ناباب گذراند و پس از اينكه به دبيرستان رفت، ديگر حرف نامادريش را هم نمى خواند، تا جايى كه همه از آزار و اذيتش، خسته شده بودند.
ولى خبر مرگش، تأثير بدى روى آقاى شاهد گذاشت.
وقتى به برادرش زنگ زد، خبر ناگوار ديگرى شنيد، او هم پس از شنيدن خبر تصادف مهرداد به علت حمله ى قلبى به بيمارستان منتقل شده بود.
آماده شد و به ملاقاتش رفت، بسيار پيرتر و ضعيف تر شده بود، مرتب خودش را سرزنش مى كرد كه چرا بيشتر به پسرش توجه نكرده و تنهايش گذاشت، حالا هم خودش را باعث مرگ وى مى دانست.
سپس به منزل برادرش رفت، همه شيون مى كردندو به سر و روى خود مى زدند. در آنجا متوجه شد كه مهرداد با ماشين پدرش در جاده چالوس، تصادف كرده كه به علت آتش سوزى، تشخيص جسد بسيار دشوار بوده است.
وقتى به منزلش بازگشت، بدن كوفته و خسته اش را بر روى صندلى راحتيش انداخت . گذشته از همه ى اين مصيبت ها، فكر سيما حتى يك لحظه راحتش نمى گذاشت.
در خانه ى رقيه خانم، ظاهراً همه چيز دوباره به حال اول بازگشت، ولى سيما از درونش آتش غم چون آتشفشان خاموشى بود كه فقط خودش را مى سوزاند.
چند روزى اينگونه گذشت، تا اينكه سيما به تغييرى در بدنش پى برد. بلافاصله به همراه رقيه خانم به دكتر زنان رفتند. متأسفانه حدس سيما پس از گرفتن جواب آزمايش، درست از آب درآمد. او باردار بود!
رقيه خانم با شنيدن اين خبر فرياد كشيد، سيما هم اگر دكتر در كنارش نبود بر زمين مى افتاد.
حالا مصيبت دو چندان شده بود. از دكتر در مورد سقط جنين پرسيدند كه پاسخ منفى گرفتند.
وقتى به خانه بازگشتند، رقيه خانم گفت:
_دخترم، مى دونم كه برات سخته ولى خودت بايد در اين مورد تصميم بگيرى. اين عمل صرف نظر از گناهش، برات خيلى ضرر داره، چون هم جوونى و هم شكم اولته، ولى بعد از خدا روى كمك منم حساب كن ...
سيما حرفش را قطع كرد:
_ خدايا!! اين ديگه بزرگترين مصيبتى بود كه مى تونست سر من بدبخت بياد. گيج شدم. پس چه كار كنم؟
نگهش دارم، آبروم بيشتر از اين بره؟ من خرج خودم رو دارم به زور در ميارم، حالا يه بچه هم روش!
_ نه عزيزم، مهرداد و خانواده اش هم بايد در جريان قرار بگيرند و همه يه تصميم بگيريم. چرا سنگينى بار فقط رو دوش تو باشه؟
_ مگه براى اين اتفاق از من هم سؤال كردند و نظرم رو خواستند؟ نه! خودم تصميم مى گيرم! خسته شدم !ديگه بسمه!
سرش به شدت گيج مى رفت، رقيه خانم كمى آب ميوه برايش گرفت و ازاو خواست كه كمى استراحت كند.
بدون اينكه با او در ميان گذارد، وقتى خوابش سنگين شد، به آقاى شاهد تلفن كرد.
آقا با ديدن شماره ى او سراسيمه گوشى تلفن را برداشت، ولى وقتى خبر باردارى سيما را شنيد، سمت چپ بدنش از شدت ناراحتى درد شديدى گرفت و از آنجايى كه سابقه ى ناراحتى قلبى داشت، نقش بر زمين شد و بيهوش گشت!
مراد، هنگامى او را در اين وضع ديد كه حدود يك ساعتى از روى آن مى گذشت.
آقا را به بيمارستان منتقل كرد. وقتى مراد با دكتر وى صحبت كرد، تا همين حد متوجه شد كه سكته ى قلبى را رد كرده است ولى به مراقبت كامل نياز دارد.
فرهاد و مرجان هم پس از آن اتفاق، شاد و خندان به منزل آقا رسيدند و با شنيدن بسترى شدن وى بلافاصله به ديدنش رفتند.
او را بسيار نحيف و ضعيف يافتند، آقاى شاهد ديگر آن مرد قوى، توانا و خوش سيما نبود! در عرض دو هفته اى كه آن دو در مسافرت بودند، گويى ده سال پيرتر مى نمود.
دكتر با توجه به اصرار آقا، او را مرخص ولى توصيه كرد پرستارى در منزل، مرتب بالا سرش باشد و احوالش را به دكتر گزارش دهد كه در صورت وضعيت اورژانسى، دكتر با خبر گشته و خود را در اسرع وقت به وى برساند.
پس از آن كه به خانه رسيدند، مرجان دستور خوراك رژيمى آقا را به سكينه داد و فرهاد به كمك پرستار اتاقش را آماده ساخت.
آقا كه حتى در آن اوضاع، نگران سيما بود، از فرهاد خواست كه به رقيه خانم تلفن كند، ولى او بى خبر از همه چيز، وانمود كرد كه شماره را مى گيرد سپس به دروغ گفت:
_آقا جون نيستند، شما استراحت كنيد، من خودم بعداً دوباره شماره رو مى گيرم.
فرهاد مى خواست كه پدرش آرام باشد و دليلى نمى ديد كه فعلاً غير از دكتر، آقا با كسى ديگر صحبت كند.
هر بار كه آقا بيدار مى شد و مى خواست كه به تلفن دست ببرد، فرهاد نمى گذاشت و اين طور نشان مى داد كه خودش شماره را مى گيرد.
از طرفى ديگر، سيما متوجه شد كه رقيه خانم خبر بارداريش را به آقاى شاهد گفته است، اين مسأله باعث ناراحتى دخترك بى نوا شد، ولى از جانبى ديگر، مى دانست كه مى تواند از كمك فكرى او بهره بگيرد چرا كه خودش و رقيه خانم نمى توانستند اين مشكل را به تنهايى حل كنند.
دو روز از روى اين ماجرا گذشت و از آقاى شاهد خبرى نشد. سيما با خود انديشيد كه او و مشكلش به باد فراموشى سپرده شده و آقا بى اعتنا از روى اين موضوع گذشته است.
همان لحظه تصميمى مى گيرد. گوشى تلفن را بر داشت و از نبود رقيه خانم استفاده كرده و شماره گرفت. پس از كمى صحبت، مكالمه را قطع و شروع به جمع آورى وسايلش كرد.
نامه اى براى آن زن مهربان نوشت ، از خانه خارج شد و به راه افتاد.
رقيه خانم چند ساعت بعد، پس از بازگشت و خواندن نامه، رنگ از رخسارش پريد، گيج و سر در گم شده و از منزلش به اميد برگرداندن سيما بيرون رفت.
اما هر چه گشت و از هر كه مى شناخت پرس و جو كرد نشانه اى از وى نيافت و با چشمانى پر از اشك به خانه اش بازگشت. سيما براى هميشه رفته بود! ...
ادامه دارد
اميد
قسمت هفتم
رقيه خانم و سيما با ناراحتى منزل آقاى شاهد را ترك كردند، بدون هيچ نتيجه اى! سيما تمام راه را با خود فكر مى كرد.
با اينكه بزرگترين بى حرمتى و ظلم در حقش شده بود، آينده اش ويران و جسم و روحش زخمى لا علاج برداشته و آقا با پرداخت پول در حقيقت مى خواست فقط رضايت او را جلب كند!
ذره ذره ى وجودش زانوى غم به بغل گرفته بود، در چشمانش ديگر اشكى باقى نمانده كه كمى تسلي اش دهد.
براستى بايد چه كسى را سرزنش كرد؟ در درياى اندوه غوطه ور بود كه با صداى رقيه خانم از جا پريد،
_ سيما، عزيزم، با نشستن و غصه خوردن كه مشكلت حل نمى شه. بايد شكايت كنيم، يكى از همسايه هامون قاضى دادگستريه، فردا مى رم پيشش و ازش كمك مى گيرم. به اميد آقا نبايد بشينيم...
_ آخه رقيه خانم! اين مشكل يه جوريه كه اگه بيشتر باز بشه آبروى من هم به همون نسبت زير سؤال مى ره.
خودت مى دونى كه ديگه كسى به من كار نخواهد داد. الان مردم ظاهر رو بيشتر مى بينند، گذشت اون زمانى كه همه غير از چشم سر يه چشم هم تو دلشون داشتن. خودت رو نگاه نكن كه هنوز قلب مهربونت تو سينه ات مى تپه!
_ سيما جون! ما كه به همه جار نمى زنيم عزيزم. به تو ظلم بزرگى شده، چه طورى مى شه به اين راحتى ازش گذشت؟ تو كه هميشه با من نمى مونى! يه روزى ازدواج خواهى كرد.
_ خانوم جون! بزرگترين ظلم رو در يك سالگى پدر و مادرم بهم كردن كه منو نخواستند و به پرورشگاه سپردند! حالا به همين راحتى مثل يه دستمال باهام رفتار مى شه و آب از آب تكون نمى خوره. حتى نمى تونم از حق خودم دفاع كنم. من براى اين كار به وقت و پول كافى نياز دارم كه از داشتن هر دو محرومم.
راستش چيزى كه بيشتر از همه منو زجر مى ده، دلسوزى هاى آقاست كه با انداختن پول جلوى ما، مى خواد اين ماجرا رو خيلى راحت تموم كنه! تو نمى دونى كه چه عذابى مى كشيدم وقتى مى گفت خرجت با من، فقط مى خواست پولش رو به رخ ما بكشه!
بغض امانش نداد. گريه را سر داد، رقيه خانم بحث را تمام كرد تا سيما كمى آرام گيرد.
وقتى فكر مى كرد، مى ديد كه سيما درست مى گو يد. او به كار و به پيشينه اى خوب نياز دارد. مردم به دخترى كه چنين مشكلى دارد، شك مى كنند و تر جيحاً كار نمى دهند، ولى اين بى عدالتى محض است كه يك مجرم، ظلمى چنين نا بخشودنى روا مى دارد و يك بى گناه از ترس آبرويش و نداشتن تكيه گاهى محكم، بار سنگين جرم او را به دوشش مى كشد.
سيما سرش را بر شانه ى رقيه خانم گذاشت و آه دردناكى بى اختيار از عمق سينه ى زخم خوره اش خارج گشت.
_ دكتر رو فراموش كن خانوم جون. من نيازى به پول آقاى شاهد ندارم.
اگر روزى هم تصميم به ازدواج بگيرم، همسرم بايد همين طورى منو قبول كنه. من كه كالا نيستم براى خوش كردن دل كسى كه مى خواد منو بگيره زير بار منت آقاى شاهد برم و يه خوارى ديگه رو هم بپذيرم.
_ هر چى تو بگى عزيزم، حالا كمى از فكرش بيا بيرون، رهاش كن دخترم!
آن شب سيما راحت خوابيد زيرا از يك جهت بسيار خسته بود از طرفى ديگر، خوشحال بود كه زير بار منت آقا نرفته بود.
آقاى شاهد پس از رفتن سيما و رقيه خانم، به برادرش تلفن كرد، اما ابتدا در مورد اينكه چه اتفاقى افتاده، حرفى به ميان نياورد. ولى اين طور دستگيرش شد كه مهرداد از جشن عروسى به بعد ناپديد شده بود! البته از آنجايى كه پسر لا ابالى و بيكارى بود، هيچ كس به غيبتش شكى نكرده و سراغش را نگرفته بود.
پس از اينكه مطمئن شد برادرش واقعاً از مهرداد خبرى ندارد، موضوع سيما را با وى درميان نهاد.
برادرش در ابتدا، فقط سكوت كرد ولى هنگامى كه از درست بودن ماجرا اطمينان حاصل كرد، به آقاى شاهد قول داد كه در يافتن و دستگيرى مهرداد از هيچ گونه كمكى فرو گذار نخواهد كرد. ناراحتى و شرمندگى در لحن صحبتش موج مى زد.
آقا هم بلا فاصله پس از گذاشتن گوشى تلفن، شخصاً به اداره ى پليس رفت و با نشان دادن عكس مهرداد از آنها هم كمك خواست.
در دلش غصه و غم چنان طوفانى به پا كرده بود كه دشوارى جدا شدن از همسرش كم رنگ تر مى نمود. صورت معصوم سيما از جلوى چشمانش پاك نمى شد. حس عجيبى داشت. اين دختر بى چاره با هزار اميد براى كار به منزلش آمده بود و حالا، اين گونه با نااميدى از خانه اش رخت بربسته است. بايد كارى كرد! مرتب خودش را سرزنش مى كرد. در طول چهل و نه سال زندگيش بيشتر اوقات با پول غير ممكن ها را ممكن ساخته بود، ولى اين بار قضيه فرق مى كرد. هر چه فكر مى كرد كمتر به نتيجه مى رسيد، ولى تصميم گرفت تا آخر عمر تكيه گاه سيما و جاى پدرى باشد كه او هرگز وى را نديده بود.
مرجان و فرهاد از ايتاليا تماس گرفتند و خبر دادند كه هفته اى ديگر در آنجا خواهند ماند.
پس از اينكه با مرجان خداحافظى كرد، احساس او و سيما را در همان لحظه مقايسه نمود، يكى لبريز از خوشى و شادى و ديگرى در درياى متلاطم اندوه غوطه ور.
از سوى ديگر،صبح زود، سيما با كمال بى ميلى حاضر و براى كار از منزل خارج شد.
ظهر آن روز، آقا به رقيه خانم تلفن كرد و جوياى حال سيما شد. او به آقاى شاهد توضيح داد كه سيما، كمك مالى وى را رد كرده و حاضر نيست دكتر صدرى را ببيند.
آقا با شناخت بسيار كمى كه از سيما داشت، اين عكس العمل وى را حدس مى زد ولى با شنيدنش خيلى غمگين گشت.
در همان روز از اداره ى پليس با آقاى شاهد تماس گرفتند، خبر مرگ ناگهاني مهرداد، او را بر جاي خود خشك كرد...
ادامه دارد
اميد
قسمت ششم
حتى بازگو كردن اتفاق تلخى كه براى سيما افتاده بود، بسيار سخت و دردناك مى نمود. رقيه خانم كه نمى خواست او را در اين حال تنها بگذارد، از سيما خواست كه آن شب را در كنارش سپرى كند تا فردا هر دو به منزل آقاى شاهد بروند و از حق پايمال شده ى سيما دفاع كنند.
سيما حتى براى نيم ساعت هم نتوانست چشمانش را بر هم بنهد، با خود فكر مى كرد، اگر هم ميترا گناه را گردن بگيرد، آيا آبروى ريخته شده ى سيما باز خواهد گشت؟ هر چه بيشتر فكر مى كرد، كمتر به نتيجه مي رسيد. چه كسى مى توانست به اين راحتى به چنين عمل زشتى دست بزند؟
تمام شب، چشم بر هم نگذاشت، صبح به همراه رقيه خانم به راه افتاد.
در را مراد باز كرد. با اينكه از سيما دلخور بود، ولى آنها را به داخل منزل راه داد.
_ اينجا بمونيد تا به آقا خبر بدم.
بعد از چند دقيقه آن دو را به اتاق آقاى شاهد فرا خواند.
پس از سلام، سيما خواست كه شروع كند، آقا به او فرصت نداد.
_ آيا شما هميشه اين طورى يك دفعه محل كارتون رو رها مى كنيد و بى خبر مى رويد؟ من ازكار شما راضى بودم ، بهتون اطمينان كردم كه ازتون خواستم نزد ما بمانيد تا پسر و عروسم از سفر ماه عسل برگردند. اين كارتون مى تونست لطمه ى بزرگى به موقعيت من وارد كنه، خوشبختانه سكينه، مراد و ميترا اينجا بودند و پذيرايى را به عهده گرفتند. شما چه پاسخى داريد؟
_ آقاى شاهد، شما به فكر آبروى خودتون هستيد ولى مثل اينكه از پايمال شدن حق يك دختر بى گناه كه در منزل شما مورد تجاوز قرار گرفته ناراحت نيستيد! اين دختر درسته كه كسى رو نداره ولى بعد از اون خداى بزرگ كه شاهد اتفاق ديشب بوده، من رو هم داره. سيما پنج ساله كه با من زندگى مى كنه، تا حالا نديده بودم كه اين طورى پر و بال قشنگش رو بريزن.
سيما ساكت بود و اشك مى ريخت.
_لطفاً واضح تر صحبت كنيد. مگه براش در منزل من چه اتفاقى افتاده؟ تجاوز؟ درست شنيدم؟
_ بله، متأسفانه، ميترا تنها شاهد اين ماجراست. بايد اون رو خبر كنيد ولى نگيد كه ما هم اينجا هستيم چون ممكنه كه از ترسش نياد. سيما در حضور شما و او صحبت خواهد كرد، چون دوباره بازگويى آن برايش دردناك است.
آقاى شاهد از شدت عصبانيت از جا بلند شد، گوشى تلفن را برداشت و از روى دفترى كه روى ميزش بود، شماره گرفت. ظاهراً ابتدا با همسايه ى آنها و سپس با مادر ميترا صحبت كرد، بسيار زيركانه از او خواست كه دخترش را هر چه زودتر براى كار بفرستد.
_ تا به حال نه حقى را نا حق كرده ام و نه اجازه ى آن را در منزلم داده ام. به زودى همه چيز روشن خواهد شد.
نيم ساعتى طول كشيد تا ميترا خودش را به آنجا برساند. در اين فاصله، ديگر بينشان حرفى رد و بدل نشد.
ميترا با ديدن سيما يكه خورد. اين حالت از نظر آقا دور نماند.
_ سيما خانم ! لطفاً شما شروع كن. ميترا! تو هم خوب گوش هات رو باز كن و بر خلاف هميشه اين بار از روى عقل و درست جواب بده. سعى كن حقيقت رو بگى تا بيشتراز اين دردسر درست نكنى.
سيما تمام ماجرا را دوباره تعريف كرد. ميترا كه گيج شده بود، مات و مبهوت به دهان سيما خيره شد و ناگهان شروع به گريه كرد. آقا سرش را ميان دو دستش گرفته بود و محكم فشار مى داد. رقيه هم سعى مى كرد سيما را كه مى لرزيد، آرام كند.
آقاى شاهد كه از شدت ناراحتى كبود شده بود، پرسيد:
_ خوب، چه جوابى دارى؟
_ خدا منو ببخشه! من احمق با حرفاى آقا مهرداد گول خوردم، ولى اون نگفت كه خودش نقشه داره. فقط گفت سيما كيه و اين دختر تازه وارد، داره جاى منو تو اين خونه مى گيره ، چون توجه همه، مخصوصاً شما رو جلب كرده، آقا منم از ترس اينكه نكنه اينجا كارم رو از دست بدم به حرف آقا مهرداد گوش دادم و چند تا از قرص هاى شما تو فنجون چايش انداختم، وقتى خوابش گرفت ، بردم اتاق سكينه چون مى دونستم هيچ كس به اونجا نمى ره. آقا مهرداد مى گفت كه اون چند ساعتى كه سيما خوابه، من مى تونم خوب كار كنم و غيبتش شما رو ناراحت خواهد كرد و عذرش رو خواهيد خواست.
_ پس مهرداد چه طورى پيداش كرد؟
_ ازم پرسيد كه جاى امنى برديش، من هم از همه جا بى خبر جاشو گفتم، به خدا قسم مى خورم كه از نقشه ى شومش اصلاً اطلاعى نداشتم.
ميترا درمانده و پريشان به سوى سيما رفت و جلوى پاهايش زانو زد و با اشك و التماس خواست كه او را ببخشد:
_ سيما! تو مى فهمى كه گرسنه خوابيدن چقدر سخته، من و خونوادم گاهى چند شب رو با يك تكه نون سپرى مى كرديم، تا اينكه داييم منو به آقاى شاهد معرفى كرد، همه چيز خوب بود و كار كردنم حتى دو روز در هفته، تا حدى كمكمون بود ولى وقتى شنيدم آقا ازت خواسته كه بمونى، فهميدم كه اينجا ديگه يا جاى منه يا جاى تو! با حرف هاى آقا مهرداد بيشتر به اين موضوع پى بردم. ولى باز هم مى گم كه اصلاً نمى دونستم اون به خاطر خودش اين كلك رو ساخت. خواهش مى كنم منو ببخش.
_ اين اتفاق نبايد مى افتاد، اونم در منزل من و از همه بدتر به وسيله ى پسر برادرم! پسره ى نفهم بى سر و پا!
سپس رو به سيما كرد و گفت:
_ اين تو هستى كه بايد تصميم بگيرى، مى تونى از هر دوى اين احمقها شكايت كنى،
البته من خودم هم جداگانه براى هر دوشون برنامه دارم.
در مورد بهاى گرانى هم كه پرداختى، دكترخانوادگى ما كمك خواهد كرد. هزينه اش تمام و كمال به عهده ى من خواهد بود.
سيما گيج شده بود، وقتى به چهره ى پريشان ميترا نگاه كرد، مصيبت و تنگدستى در آن موج مى زد. با خود فكر كرد او كه از كرده ى خود پشيمان شده و با مجازاتش مشكلى حل نخواهد شد، پس رو به ميترا كرد و گفت:
_ مى دونم كه از روى نادانى به اين كار دست زدى ولى از اين به بعد يك انسان باش و به عاقبت كارهايى كه مى كنى فكر كن.
_ آقاى شاهد با چشمانى كه ستايش در آنها موج مى زد به سيما خيره شده بود. او را چون پروانه اى مى ديد كه بى تاب به دنبال نور مى گردد و هر چه تلاش مى كند، كمتر به نتيجه مى رسد ولى اميدوار است، چرا كه شمعى را كه بالهايش را سوزانده، به راحتى مى بخشد تا مانع وصالش نشود. وصالش به مقصدى بس فراتر از يك شمع كوچك!
رقيه خانم سر صحبت را باز كرد:
_ پس تكليف سيما چه مى شود؟ آيا مهرداد را به پليس معرفى خواهيد كرد؟
_ البته ! من با اون نامرد كار دارم. اما در مورد سيما!
آقا از روى صندليش بلند شد و پس از كمى جستجو كارت ويزيت دكترى را به دست رقيه خانم داد.
_ بفرماييد! شما با دكتر صدرى قرار بگذاريد، من هم امروز يه تلفن بهش خواهم زد كه شما را به او سفارش كنم، دكتر قابليست. به اين زودى ها به كسى وقت نمى دهد ولى من كارتون رو خيلى جلوتر مى اندازم.
من به شما اطمينان مى دهم كه تا آنجايى كه در توان دارم از هيچ كمكى دريغ نخواهم كرد.
حالا هم براى پيدا كردن مهرداد تمام دنيا را زير پا گذاشته و ادبش خواهم كرد. مگه قانون اجازه مى ده كه يك پست فطرت آسوده بگرده!
آقا وقتى كه ديد سيما از سر تقصير ميترا گذشته، عذرش را خواست و پس از خروجش، متوجه شد كه سيما و رقيه خانم هم قصد رفتن دارند، برايشان تاكسى خبر كرد...
ادامه دارد
حتى بازگو كردن اتفاق تلخى كه براى سيما افتاده بود، بسيار سخت و دردناك مى نمود. رقيه خانم كه نمى خواست او را در اين حال تنها بگذارد، از سيما خواست كه آن شب را در كنارش سپرى كند تا فردا هر دو به منزل آقاى شاهد بروند و از حق پايمال شده ى سيما دفاع كنند.
سيما حتى براى نيم ساعت هم نتوانست چشمانش را بر هم بنهد، با خود فكر مى كرد، اگر هم ميترا گناه را گردن بگيرد، آيا آبروى ريخته شده ى سيما باز خواهد گشت؟ هر چه بيشتر فكر مى كرد، كمتر به نتيجه مي رسيد. چه كسى مى توانست به اين راحتى به چنين عمل زشتى دست بزند؟
تمام شب، چشم بر هم نگذاشت، صبح به همراه رقيه خانم به راه افتاد.
در را مراد باز كرد. با اينكه از سيما دلخور بود، ولى آنها را به داخل منزل راه داد.
_ اينجا بمونيد تا به آقا خبر بدم.
بعد از چند دقيقه آن دو را به اتاق آقاى شاهد فرا خواند.
پس از سلام، سيما خواست كه شروع كند، آقا به او فرصت نداد.
_ آيا شما هميشه اين طورى يك دفعه محل كارتون رو رها مى كنيد و بى خبر مى رويد؟ من ازكار شما راضى بودم ، بهتون اطمينان كردم كه ازتون خواستم نزد ما بمانيد تا پسر و عروسم از سفر ماه عسل برگردند. اين كارتون مى تونست لطمه ى بزرگى به موقعيت من وارد كنه، خوشبختانه سكينه، مراد و ميترا اينجا بودند و پذيرايى را به عهده گرفتند. شما چه پاسخى داريد؟
_ آقاى شاهد، شما به فكر آبروى خودتون هستيد ولى مثل اينكه از پايمال شدن حق يك دختر بى گناه كه در منزل شما مورد تجاوز قرار گرفته ناراحت نيستيد! اين دختر درسته كه كسى رو نداره ولى بعد از اون خداى بزرگ كه شاهد اتفاق ديشب بوده، من رو هم داره. سيما پنج ساله كه با من زندگى مى كنه، تا حالا نديده بودم كه اين طورى پر و بال قشنگش رو بريزن.
سيما ساكت بود و اشك مى ريخت.
_لطفاً واضح تر صحبت كنيد. مگه براش در منزل من چه اتفاقى افتاده؟ تجاوز؟ درست شنيدم؟
_ بله، متأسفانه، ميترا تنها شاهد اين ماجراست. بايد اون رو خبر كنيد ولى نگيد كه ما هم اينجا هستيم چون ممكنه كه از ترسش نياد. سيما در حضور شما و او صحبت خواهد كرد، چون دوباره بازگويى آن برايش دردناك است.
آقاى شاهد از شدت عصبانيت از جا بلند شد، گوشى تلفن را برداشت و از روى دفترى كه روى ميزش بود، شماره گرفت. ظاهراً ابتدا با همسايه ى آنها و سپس با مادر ميترا صحبت كرد، بسيار زيركانه از او خواست كه دخترش را هر چه زودتر براى كار بفرستد.
_ تا به حال نه حقى را نا حق كرده ام و نه اجازه ى آن را در منزلم داده ام. به زودى همه چيز روشن خواهد شد.
نيم ساعتى طول كشيد تا ميترا خودش را به آنجا برساند. در اين فاصله، ديگر بينشان حرفى رد و بدل نشد.
ميترا با ديدن سيما يكه خورد. اين حالت از نظر آقا دور نماند.
_ سيما خانم ! لطفاً شما شروع كن. ميترا! تو هم خوب گوش هات رو باز كن و بر خلاف هميشه اين بار از روى عقل و درست جواب بده. سعى كن حقيقت رو بگى تا بيشتراز اين دردسر درست نكنى.
سيما تمام ماجرا را دوباره تعريف كرد. ميترا كه گيج شده بود، مات و مبهوت به دهان سيما خيره شد و ناگهان شروع به گريه كرد. آقا سرش را ميان دو دستش گرفته بود و محكم فشار مى داد. رقيه هم سعى مى كرد سيما را كه مى لرزيد، آرام كند.
آقاى شاهد كه از شدت ناراحتى كبود شده بود، پرسيد:
_ خوب، چه جوابى دارى؟
_ خدا منو ببخشه! من احمق با حرفاى آقا مهرداد گول خوردم، ولى اون نگفت كه خودش نقشه داره. فقط گفت سيما كيه و اين دختر تازه وارد، داره جاى منو تو اين خونه مى گيره ، چون توجه همه، مخصوصاً شما رو جلب كرده، آقا منم از ترس اينكه نكنه اينجا كارم رو از دست بدم به حرف آقا مهرداد گوش دادم و چند تا از قرص هاى شما تو فنجون چايش انداختم، وقتى خوابش گرفت ، بردم اتاق سكينه چون مى دونستم هيچ كس به اونجا نمى ره. آقا مهرداد مى گفت كه اون چند ساعتى كه سيما خوابه، من مى تونم خوب كار كنم و غيبتش شما رو ناراحت خواهد كرد و عذرش رو خواهيد خواست.
_ پس مهرداد چه طورى پيداش كرد؟
_ ازم پرسيد كه جاى امنى برديش، من هم از همه جا بى خبر جاشو گفتم، به خدا قسم مى خورم كه از نقشه ى شومش اصلاً اطلاعى نداشتم.
ميترا درمانده و پريشان به سوى سيما رفت و جلوى پاهايش زانو زد و با اشك و التماس خواست كه او را ببخشد:
_ سيما! تو مى فهمى كه گرسنه خوابيدن چقدر سخته، من و خونوادم گاهى چند شب رو با يك تكه نون سپرى مى كرديم، تا اينكه داييم منو به آقاى شاهد معرفى كرد، همه چيز خوب بود و كار كردنم حتى دو روز در هفته، تا حدى كمكمون بود ولى وقتى شنيدم آقا ازت خواسته كه بمونى، فهميدم كه اينجا ديگه يا جاى منه يا جاى تو! با حرف هاى آقا مهرداد بيشتر به اين موضوع پى بردم. ولى باز هم مى گم كه اصلاً نمى دونستم اون به خاطر خودش اين كلك رو ساخت. خواهش مى كنم منو ببخش.
_ اين اتفاق نبايد مى افتاد، اونم در منزل من و از همه بدتر به وسيله ى پسر برادرم! پسره ى نفهم بى سر و پا!
سپس رو به سيما كرد و گفت:
_ اين تو هستى كه بايد تصميم بگيرى، مى تونى از هر دوى اين احمقها شكايت كنى،
البته من خودم هم جداگانه براى هر دوشون برنامه دارم.
در مورد بهاى گرانى هم كه پرداختى، دكترخانوادگى ما كمك خواهد كرد. هزينه اش تمام و كمال به عهده ى من خواهد بود.
سيما گيج شده بود، وقتى به چهره ى پريشان ميترا نگاه كرد، مصيبت و تنگدستى در آن موج مى زد. با خود فكر كرد او كه از كرده ى خود پشيمان شده و با مجازاتش مشكلى حل نخواهد شد، پس رو به ميترا كرد و گفت:
_ مى دونم كه از روى نادانى به اين كار دست زدى ولى از اين به بعد يك انسان باش و به عاقبت كارهايى كه مى كنى فكر كن.
_ آقاى شاهد با چشمانى كه ستايش در آنها موج مى زد به سيما خيره شده بود. او را چون پروانه اى مى ديد كه بى تاب به دنبال نور مى گردد و هر چه تلاش مى كند، كمتر به نتيجه مى رسد ولى اميدوار است، چرا كه شمعى را كه بالهايش را سوزانده، به راحتى مى بخشد تا مانع وصالش نشود. وصالش به مقصدى بس فراتر از يك شمع كوچك!
رقيه خانم سر صحبت را باز كرد:
_ پس تكليف سيما چه مى شود؟ آيا مهرداد را به پليس معرفى خواهيد كرد؟
_ البته ! من با اون نامرد كار دارم. اما در مورد سيما!
آقا از روى صندليش بلند شد و پس از كمى جستجو كارت ويزيت دكترى را به دست رقيه خانم داد.
_ بفرماييد! شما با دكتر صدرى قرار بگذاريد، من هم امروز يه تلفن بهش خواهم زد كه شما را به او سفارش كنم، دكتر قابليست. به اين زودى ها به كسى وقت نمى دهد ولى من كارتون رو خيلى جلوتر مى اندازم.
من به شما اطمينان مى دهم كه تا آنجايى كه در توان دارم از هيچ كمكى دريغ نخواهم كرد.
حالا هم براى پيدا كردن مهرداد تمام دنيا را زير پا گذاشته و ادبش خواهم كرد. مگه قانون اجازه مى ده كه يك پست فطرت آسوده بگرده!
آقا وقتى كه ديد سيما از سر تقصير ميترا گذشته، عذرش را خواست و پس از خروجش، متوجه شد كه سيما و رقيه خانم هم قصد رفتن دارند، برايشان تاكسى خبر كرد...
ادامه دارد
اميد
قسمت پنجم
سيما، دختر بى نوا، چشمانش را به سختى گشود، سرش به شدت درد مى كرد، هنوز گيج بود. چشمان سياه و زيبايش سنگين، دهانش خشك و ضعف تمام بدنش را فرا گرفته بود. گويى كوهها را جا به جا كرده است.
چند دقيقه اى طول كشيد تا به خودش بيايد. به اطرافش نگاهى انداخت. بروى تخت، در اتاقى كوچك خوابيده بود.
با تلاش بسيار از جا بلند شد، همه چيز در آنجا مرتب و در مكان خودش قرار داشت. متوجه شد كه كسى لباس هايش را در آورده و دوباره بر تنش كرده، وقتى كه بيشتر دقت كرد، دستمالى را ديد كه روى تخت انداخته شده بود، پر از لكه هاى خون!
تازه فهميد كه از او سوء استفاده شده، اتاق دور سرش چرخيد.
قطرات اشك در حالى كه يكى پس از ديگرى از هم پيشى مى گرفتند، از چشمان دخترك بيچاره سرازير گشتند.
پاهايش سست شدند، نگرانى دستش را به اندوه داد تا سيما را بر زمين بكوبد، آيا زندگي، كه در كيسه ى خود، زيبا يى ها و زشتى ها را در هم معامله مى كند، مى توانست ميوه اى را تلخ تر از اين، به يك دختر بد بخت بفروشد؟ سيما حتى توان فكر كردن نداشت. چه بايد مى كرد؟ براى اثبات اين فاجعه، چه كسى را شاهد مى آورد؟
ناگهان به يادش آمد كه ميترا او را به اين اتاق آورده بود. با خود انديشيد كه او بايد در اين ماجرا دست داشته باشد، با كوهى پر از غم كه بر شانه هاى نحيفش سنگينى مى كرد، سعى كرد خودش را كنترل كرده و در پى يافتن ميترا، از آنجا خارج شد.
نيمه هاى شب بود، ميهمانها با سر و صداى فراوان در حال خداحافظى بودند. عروس و داماد، شاد و خندان آنها را بدرقه مى كردند، آقا با غرور در كنار آن دو با تكان دادن سر از آشنايان تشكر مى نمود.
سيما، دخترى كه بى گناه تاوان سنگينى پرداخته بود، با بغض از كنارشان گذشت، حتى يك نفر هم متوجه عبورش نشد. براستى، اگر او دخترى با اسم و رسم بود و كس و كارى داشت، باز اين چنين مورد ظلم قرار مى گرفت؟ اكنون كه همه مى دانند تنهاست، چه كسى به او ارزش مى گذاشت تا به حرف هايش، حتى گوش بدهد چه برسد باور كند؟
وارد عمارت شد، تقريباً خالى شده بود، همه در باغ يا رفته بودند، غير از چند تا از دوستان صميمى مرجان و فرهاد كه قرار بود شب را در آنجا بمانند.
سكينه و مراد در آشپزخانه كار مى كردند كه وقتى چشمشان به سيما خورد، سكينه با عصبانيت گفت:
_ معلوم هست تا حالا كجا بودى؟ نگفتى ما با اين همه مهمون چيكار مى كنيم؟ كجا فرار كرده بودى؟
سيما دوباره شروع به گريه كرد،
_ سكينه خانم حق دارى ولى من بيهوش شده بودم، حالا بعداً ميگم، مى دونيد ميترا كجاست؟
_ اون هم يكيه مثل تو، همش از زير كار در ميره.
_ رفته؟؟؟؟
_ آره. يه ساعت پيش.
_ كجا؟
_ مگه تو بازپرسى؟ چقدر سؤال مى كنى! به جاى اين حرفاى بى خود، بيا كمك كن!
سيما ديگر تحمل نداشت، به باغ مى رود كه با خود آقا صحبت كند. ولى او آن قدر سرش شلوغ بود كه حتى يك نگاه هم به سيما كه كنارى ايستاده بود، نينداخت.
با خود انديشيد كه دستمال را بر مى دارد و مى رود. فردا اول وقت بر مى گردد و از آقا مى خواهد كه ميترا را صدا كرده و از او باز جويى كند تا قضيه روشن شود وگرنه بر عليه همگى شكايت خواهد كرد.
اين دختر بى نوا چاره اى جز اين نمى ديد، زيرا بدون حضور ميترا، صحبت كردن بيهوده بود.
ساعت، از يك صبح هم گذشته بود! به سختى يك تاكسي گرفت و به خانه ى خودش باز گشت. در راه اتفاقات آن روز چون كابوسى از ذهنش عبور مى كرد. ولى چرا ميترا با او چنين كرده، آنها بيشتر از دو بار يك ديگر را نديده بودند و هر دو بار سيما با احترام برخورد كرده بود.
_ ممنونم آقا. همين جا پياده مى شم.
رقيه خانم با سرو صداى كليد انداختن سيما بيدار شد. تا چشم سيما به او افتاد، بى اختيار خودش را در آغوشش انداخت و گريه را سر داد.
_ چى شده عزيزم؟ چه كسى جرأت كرده دختر منو اذيت كنه؟
_ خانوم جون بدبخت شدم، ديگه حتى سرم رو هم نمى تونم بالا بگيرم. به يه لقمه نون دلم خوش بود، با همه مشكلات ساختم ولى اين يكى رو ديگه نمى تونم تحمل كنم.
_ آخه من كه نمى فهمم، چى شده كه تو رو اين طورى از پا درآورده؟ تو هميشه به من اميد مى دادى عزيزم. چى شده؟
سيما پس از اينكه كمى آرام تر شد، همه ى ماجرا را براى رقيه خانم تعريف كرد...
ادامه دارد
اميد
قسمت چهارم
سيما خيلى مرتب تر از دو روز قبل به منزل آقاى شاهد رفت.
باغ بسيار زيبا شده بود، مراد كارش را به بهترين نحو انجام داده بود. داخل خانه بسيار تميز و حتى شيك تر از پيش به نظر مى رسيد. تعداد زيادى ميز و صندلى چيده شده بود.
يك دفعه در رويا، خودش را در لباس عروس ديد كه دست در دست داماد قدم برمى دارد، صورتش با آرايش زيباتر مى نمود ولى وقتى مى خواست چهره ى داماد را تجسم كند، هاله اى به رنگ خون بر صورت داماد به نظرش مى آمد.
_ سيما!
_ سلام آقا فرهاد! مبارك باشه.
_ ممنون. كارا همه مونده، چه خوب شد كه زود اومدى.
_ چه كار بايد بكنم؟
_ سكينه توآشپزخونه دست تنهاست. كمى هم دستش كنده! مى تونى به او كمك كنى.
_ چشم.
با اينكه از سكينه دل خوشى نداشت، با لبخند، سلامى داد و به كار مشغول شد. سعى مى كرد كه ارتباط خوبى با اين زن ايجاد كند، بالاخره توانست سر صحبت را با وى باز كند. سيما به قول رقيه خانم چيزى در مورد اين خانواده نمى دانست.
_ سكينه خانم، چند ساله كه براى خانواده ى شاهد كار مى كنى؟
_ يه ده سالى مى شه.
_ پس آقا بايد خيلى ازت راضى بوده باشه كه اين همه سال اينجا مونده اى!
_ اينطور ميگه.
_ ايشون به نظر مرد با وقار و با شخصيتى مى ياد ولى خيلى غمگينه.
_ خوب تو هم اگه جاش بودى همين طور ميشدى. با اين همه مال و ثروت، خيلى بدبخته. همه تنهاش گذاشتن. فقط آقا فرهاد براش مونده!
_ از كى اين طور شده؟
_ دو سال پيش تو راه شمال با ماشينش تصادف مى كنه و زنش ميميره، خودش هم ميره زير عمل. خيلى به فيروزه خانم علاقه داشت، يعنى هممون دوسش داشتيم، خدا بيامرزدش.
_ پس بنده ى خدا بى دليل افسرده نشده!
يك دفعه سكينه فرياد زد:
_ مواظب باش ميوه ها دارن له ميشن!
انگار دوست نداشت به اين گفت و گو ادامه بده.
سكوتى تلخ چون ابرى تيره بر فضاى آشپزخانه سايه افكند تا اين كه با صداى فرهاد ناپديد گشت.
_ من مى رم دنبال مرجان كه ببرمش آرايشگاه، چيزى لازم نيست كه سر راه بخرم؟
_ فعلا" نه.
پس از دو ساعت همه چيز آماده شد. زنگ در به صدا درآمد و ميترا، خدمتكار، وارد شد. سكينه او را دختر خواهر مراد، شوهرش و باغبان منزل، معرفى كرد كه البته مشخص بود اصلا" ارتباط خوبى با هم نداشتند و به إصرار مراد گاهگاهى در آنجا كار مى كرد.
ميهمانها از ساعت چهار شروع به آمدن كردند و مرتب به تعدادشان افزوده مى شد. هنوز از آقا خبرى نبود!سيما و ميترا، پذيرايى ميهمانها را به عهده گرفتند. اگر چه سيما بيشتر به كارش مسلط بود و گاهى مجبور مى شد كم كارى هاى ميترا را هم جبران كند.
بالاخره آقا هم آمد و همه ى مهمانها با احترام به پا خواستند و همهمه اى خانه را فراگرفت.
پس از ساعتى، عروس و داماد هم وارد شدند، صداى آهنگ مبارك باد فضاى منزل را پر كرد، همه دست مى زدند و براى اين زوج جوان، آرزوى خوشبختى مى كردند.
آقا هم با لبخندى به مرجان و فرهاد چشم دوخته بود.
مراسم عقد با كمى تأخير انجام پذيرفت. مجلس هم از حالت رسمى درآمد و سر و صداى زيادى شد.
ميترا با چشمانى شيطنت بار، يك فنجان چاى براى سيما ريخت و از وى خواست كه كمى استراحت كند.
سيما هم كه خيلى خسته شده بود، با آغوش باز پيشنهاد ميترا را پذيرفت.
پس از دقايقى، سر سيما سنگين شد و احساس كرد كه ديگر نمى تواند خودش را نگه دارد. ميترا كه منتظر اين فرصت بود او را به اتاق سكينه برد و روى تخت خواباند.
_ نگران نشو، كمى استراحت كن، خسته شدى از صبح، نيم ساعت ديگه ميام دنبالت!
در بدن سيما رمقى نمانده بود كه حتى پاسخ ميترا را بدهد! دختر بيچاره، چه آرزوهايى در سر پرورانده بود، چه بر سرش خواهد آمد؟ ...
ادامه دارد
اميد
قسمت سوم
سيما روز دوم را در منزل آقاى شاهد آغاز كرد. البته چون سكينه و مراد، خدمتكارو باغبان خانه هم آنجا بودند، كار زيادى براى انجام دادن نبود.
ظهر، مرجان به همراه دو خانم جوان براى چيدن سفره ى عقد آمدند و كارشان را شروع كردند.
آقا در منزل نبود. مرجان كه كمى دستپاچه به نظر مى رسيد با ديدن سيما كمى آرام گرفت.
_ مرجان خانم، من تقريبا" بيكارم، اگر كارى از دستم بر مى آيد لطفا" بگيد.
_ سيما جان! مى تونى غذا بگذارى، آخه من بايد بالا سر اينها باشم، فرهاد هم كه رفت بيرون. كسى نيست كه سفارش غذا بده! آقا هم كه غذاى سكينه رو نمى خوره.
_ باشه، ولى چى درست كنم، مى دونم آقا ايراد گيرن.
_ آره! هر غذايى رو نمى خوره! مى دونم خورشت قيمه رو دوست داره، ولى بايد خيلى روش كار كنى كه بى ايراد باشه!
_ چشم، من برم آشپزخانه و اگه همه ى مواد لازم رو داشتيد، كارم رو شروع كنم.
_ باشه.
سيما بعد از كمى جستجو همه ى مواد را پيدا و خوراكى لذيذ آماده كرد.
بعد از ظهر، آقا كه وارد شد، سيما با سينى تزيين شده اى اجازه ى ورود خواست.
_ آقا، غذاتونو آوردم.
_ بياييد تو! متشكرم.
آن شب وقتى سيما براى خداحافظى به اتاق آقا آمد، او را نيافت. مرجان در باغ بود و تا سيما را ديد، لبخندى به نشانه ى رضايت بر لبانش نشست.
_ سيما تو معركه اى! آقا خواسته كه تا ما از ماه عسل برگرديم، اينجا بمونى. نظرت چيه؟
_ راستش مرجان خانم، از طرفى خوشحالم كه كارم رو پسنديدن و از طرفى ديگه غير منتظره است و من جاهاى ديگه هم كار مى كنم كه بايد بهشون اطلاع بدم.
_ باشه! حالا فكرهاتو بكن. اگه أشكالى نداره حقوقت يك جا بعد از تموم شدن جشنمون پرداخت بشه؟
_ مشكلى نيست. پس من ديگه برم و فردا صبح دوباره مي آم.
_ اگر كمى صبر كنى من و فرهاد ميرسونيمت.
_ مرسى، مزاحم نمى شم.
_ نه اصلا".
نيم ساعتى طول كشيد تا فرهاد آمد. هر سه سوار ماشين شدند و سيما را به منزلش رساندند.
رقيه خانم، صاحب خانه ى مهربان سيما، كنار پنجره، نگران ايستاده بود، وقتى سيما را ديد كه از ماشين پياده شد، دلش آرام گرفت.
سيما همه ى ماجرا را براى او تعريف كرد. او چند سالى بود كه مثل مادرى دلسوز از سيما نگهدارى مى كرد، اگر چه كرايه ى ناچيزى از او مى گرفت و با همان مبلغ اندك ، زندگى ساده اى داشت.
رقيه خانم كمى نگران شد از آنجايى كه سيما هيچ شناختى از آنها نداشت و معلوم نبود كه تا چه حد قابل اطمينان هستند.
_ نترس خانوم جون، آدماى خوب و با كلاسى هستند، تو مى دونى كه چقدر به پول نياز دارم و اينها خيلى دست و دلباز هستند. طورى نميشه. يكى دو هفته بيشتر براشون كار نخواهم كرد.
_ فقط مراقب خودت باش عزيزم.
سيما صورت رقيه خانم را بوسيد و براى خواب آماده شد. فردا روز عقدكنان فرهاد و مرجان بود و ميهمانان زيادى دعوت داشتند، بنا بر اين سيما نياز به استراحت داشت.
به محض اينكه چشمانش را بر هم نهاد به خواب عميقى فرو رفت...
ادامه دارد
اميد
قسمت دوم
آن شب براى سيما معنايى ديگر داشت، نمى دانست چه بر سر آنها خواهد آمد.
به خدا ايمان داشت و مى دانست كه تنهايش نخو اهد گذاشت. تا مى خواست راه چاره اى در ذهنش خطور كند، يكى از دو قلوها گريه را سر مي داد و لباس نيمه تمام فكرش كاملا" از هم شكافته مى شد.
صبح روز بعد، مرجان با كيف بزرگى وارد اتاق شد و به آماده كردن سيما و بچه ها مشغول گشت. هوا آفتابى بود و به سيما مى فهماند كه بايد پايدارى كند.
وقتى در ماشين نشستند به فكر فرو رفت، يك سرنوشت كاملا" متفاوت برايش رقم مى خورد. حالا زندگى دو انسان ديگر هم به سرنوشت او گره خورده بود.
در راه ناگهان به گذشته هاى سياهش برگشت. او كه در زمان كودكى از داشتن پدر و مادر محروم بود، در يك سالگى به پرورشگاهى در تهران سپرده شده و پس از گرفتن مدرك ديپلم به كار كردن در منازل و پرستارى خانمهاى سالخورده پرداخته بود تا اينكه، روزى كه براى كار به منزل يكى از دوستان مرجان رفته بود، با او آشنا شد. مرجان از دوستش خواست كه با سيما در مورد كار در منزل پدر فرهاد صحبت كند. سيما هم بدون معطلى پذيرفت. قرار بر اين شد كه آخر همان هفته، براى كمك در جشن عروسى مرجان و فرهاد، به خانه ى پدر فرهاد برود.
روز موعود فرا رسيد، با زحمت فراوان خانه را پيدا كرد، روى زنگ نوشته شده بود: " منزل آقاى شاهد"
پس از به صدا درآمدن زنگ، پسرى جوان و خوش سيما در را باز و خود را فرهاد معرفى كرد.
ويلايى بزرگ بود با استخرى در وسط باغ.
فرهاد او را به داخل منزل راهنمايى كرد.
يك زن جوان ديگر در منزل به كار مشغول بود كه ميترا خطابش مى كردند. مرد ميانسالى هم باغبانى مى كرد.
مرجان با فرهاد هماهنگ كرده بود كه سيما براى كار به آنجا خواهد رفت، چرا كه بدون هيچ پرسشى به داخل دعوت شد.
فرهاد با احترام از او خواست كه كارش را از اتاق هاى بالا آغاز كند. سيما هم اطاعت كرد.
روز پر كارى در پيش رو داشت، پس بى درنگ آغاز به كار كرد، غافل از اينكه از آن روز به بعد ورق سرنوشتش رنگي ديگر خواهد گرفت.
هوا تاريك شد و سيما خيلى دقيق وظايفش را انجام داده بود و حالا وقت رفتن بود.
هر چه گشت نتوانست فرهاد را بيابد. اگر چه مى دانست صدا كردنش كارى نادرست است، با اين حال اين كار را انجام داد، دفعه ى سوم صدايى از اتاق پايين آمد:
_ فرهاد در منزل نيست!
و به دنبال آن مردى بلند قامت و ميانسال از داخل اتاق خارج شد. از شباهتش به فرهاد معلوم بود كه پدرش است. نگاهش خيلى بى روح و سرد بود، گويى سالهاست خودش را در آن اتاق حبس كرده است.
_ ببخشيد، من سيما هستم، عروستون ازم خواسته بود كه امروز براى كار بيام. كارم تموم شده، بايد ...
_ بله، من مطلع هستم. فرهاد رفته بيرون. اين پاكت مال شماست.
سيما پاكت نامه را گرفت و بدون باز كردنش، تشكر كرد و خواست به طرف در خروجى برود كه با صداى آقاى شاهد ايستاد.
_ ما فردا هم به شما نياز خواهيم داشت، مي تونيد بياييد؟
سيما با كمى مكث پاسخ مثبت داد. به هر حال به پول نياز داشت.
_ ساعت ٩ صبح اينجا باشيد. شب بخير!
سيما از مرجان شنيده بود كه پدر شوهرش بد خلق ، سرد و يك دنده است.به علت وسواس شديد هيچ خدمتكار جديدى بيش از يك روز در خانه اش دوام نمى آورد، پس ظاهرا" آقاى شاهد از كار سيما راضى بوده است كه براى بار دوم او را خواسته است.
وقتى سوار ماشين شد و نگاهى به پاكت انداخت، زبانش بند آمد، مبلغش بيش از مقدارى بود كه با مرجان صحبت كرده بود.
صبح روز بعد، كمى بيشتر در انتخاب لباسهايش دقت كرد حتى براى اولين بار نظر رقيه خانم، صاحب خانه اش را هم پرسيد.
در راه فكر مى كرد كه شايد در خوشبختى پس از بيست و سه سال به رويش گشوده شده است.
شايد با كار در اين منزل به بزرگترين آرزويش، ادامه تحصيل در دانشگاه، دست يابد.
اينبار زنى بد خلق به نام سكينه در را باز كرد كه ظاهرا" همسر مراد، باغبان منزل بود.
_ سلام، من سيما هستم، آقاى شاهد از من خواستند كه امروز براى كار بيايم.
_ نيستن! به من هم هيچ چى نگفتن!
_ آقا فرهاد چطور؟ حتما" ايشون در جريان هستند؟
_ خونه نيس!
_ حد اقل بگذار بيام تو!
سكينه در را باز كرد و از سيما خواست كه در باغ منتظر باشد تا به آقا زنگ بزند.
ناگهان صداى خنده ى مرجان كه همراه فرهاد وارد شد، سكوت را شكست!
_ سلام مرجان خانم! سلام آقا فرهاد!
_ سلام سيما! چرا اينجا ايستادى؟ كلى كار داريم!
_ سكينه خانم گفت كه بايد از آقا بپرسه.
فرهاد با عصبانيت گفت:
_ لازم نيست! آقا ديشب به من گفت كه از امروز تو اينجا كار خواهى كرد! خيلى از كارت راضى بود.
_خوشحالم كه اين رو مى شنوم. پس لطفا" بگيد امروز از كجا شروع كنم؟ ...
ادامه دارد
اميد
قسمت اول:
لحظه ها يكى پس از ديگرى صف كشيده بودند و آرام آرام مسيرى كه از پيش بر پيشاني شان نگاشته شده بود مي پيمودند.
سيما، دخترى بى گناه و بى پناه بر روى تخت بيمارستان درد مى كشيد، از چشمان سياه و زيبايش دانه هاى درخشان اشك جارى بود.
فرهاد و مرجان بى صبرانه در اتاق انتظار، دقايق را مى شمردند تا لحظه ى زيبا فرا رسد.
ناگهان پرستار با لبخند وارد اتاق شد و مژدگانى خواست،
مژده بديد دو تا دختر خوشگل و سالم!
مرجان با شادمانى به فرهاد نگاه كرد و با اشاره فهماند كه بايد مژدگانى بدهد.
فرهاد هم بدون درنگ ده هزار تومان بر دست هاى منتظر پرستار گذاشت و پرسيد:
_ مى تونيم اين كوچولوها رو ببينيم؟
_ الان نه، مثل اينكه خيلى عجله داريد، شما پدرشان هستيد؟ فرهاد ساكت شد و مرجان پاسخ داد:
_ نه، دايى اونهاست، منم حالا ديگه زن دايى شده ام .
يك آن پرنده ى سياه غم، بال هايش را بر سر مرجان باز كرد و سايه ى تيره ى اندوه را بر صورت او افكند.
آيا سيما با پيشنهاد مرجان و فرهاد موافقت خواهد كرد؟
مرجان به فكر فرو مى رود، براى سيما كه زنى تنهاست، تربيت دو تا بچه امكان ناپذير خواهد بود، بدون سرپناه، پول كافى و خانواده! بيچاره سيما!
در درياى اين افكار غرق بود كه با صداى گرم پرستار از روياى خود بيدار شد.
_ انتظار بسه ديگه! عروسك ها مى خوان هر چه زودتر بپرند تو بغلتون!
فرهاد و مرجان سراسيمه پرستار را دنبال كردند ولى با ديدن چهره ى سيما، گل لبخند بر لبانشان خشك شد.
قطرات اشك بى اختيار از چشمان زيباى سيما جارى بود، لبهاى خشك و بى روحش مى لرزيد، قلبش شكسته بود و نگرانى سر تا پايش را فرا گرفته بود.
_ چى شده سيما جون؟ چرا گريه مى كنى؟ برو خدا رو شكر كن كه دو تا فرشته كوچولوى سالم به دنيا آوردى. آخه فرهاد تو هم يه چيزى بگو!
فرهاد با اينكه سيما را مى فهميد با كمى درنگ گفت:
_ مرجان درست مى گه سيما خانم ! مهم اينه كه هر سه تاتون سالميد! اوضاع مى تونست خيلى بدتر از اين باشه!
مرجان ادامه داد:
سيما جون، آخه يه حرفى بزن! از چى ناراحتى؟ مشكلت چيه؟
سيما صورت بى روح و رنگ پريده ى خود را پاك كرد، آتش اندوهى كه درونش را سوزانده بود به آهى سرد تبديل گشته و گر چه در بدنش هياهويى بود با آهنگى كوتاه و بى صدا خارج شد، گويى درونش جنگ است و كسى نمى داند.
_ مرجان خانم! شما كه از زندگى من خبر دارى، من يك زن تنها و بى كس هستم كه به زور خرج خودم رو درميارم، حالا با اين دو تا چه كنم؟ نمى خوام براشون مادر بدى باشم، نمى خوام وقتى بزرگ شدن مرتب من رو سرزنش كنند.
هميشه آرزو داشتم وقتى بچه دار شم كه بتونم از پس تربيت شون بر بيام. همه ى آمالم نقش بر آب شد.
_ سيما جان ديگه به جنبه هاى منفى فكر نكن! درسته فرهاد؟
_ بله ! حالا كه شده، بايد هممون فكرهامونو رو هم بذاريم و تصميم بگيريم. درست مى شه سيما جان.
_ من و فرهاد تصميم گرفتيم شما رو به خونه ى پدرش ببريم و تا وقتى كه حالت خوب بشه و بچه ها كمى جون بگيرن ، مى تونى اونجا بمونى٠ بعدش خدا بزرگه!
– درسته مرجان خانم! الان وقت اين حرف ها نيست . تو بايد با روحيه ى عالى آغوشت رو براى اين دو تا فرشته ى كوچولو باز كنى.
سيما آهى كشيد و تشكر كرد.
پرستار در حالى كه دو تا نوزاد در آغوشش بود وارد اتاق شد. مرجان و فرهاد آنها را گرفتند و پس از يك نگاه عميق، زيبايى و معصوميت هر دو را تحسين كردند.
– مامان خانم! نمى خواهى به اين دو تا زيباى خفته شير بدهى؟ آخه گرسنه اند!
– باشه، يكى شون رو بدين لطفاً!
– اسم ندارند سيما خانم!
– قرار بود اگر دختر دار بشم اسمش رو " الناز" بگذارم اماحالا بايد به فكر يك اسم ديگر هم باشم.
– " سولماز"!! سولماز اسم قشنگيه، مگه نه فرهاد؟
_ درسته! به الناز هم مى ياد!
سيما پس از كمى مكث كردن گفت:
– باشه! شما تا حالا به من خيلى لطف داشته ايد، پس " الناز و سولماز"
پرستار از مرجان و فرهاد درخواست كرد كه اتاق را ترك كنند. آنها هم از سيما خداحافظى كرده و قول دادند كه فردا صبح زود براى مرخص شدنش بيايند.
خداى بزرگ! چه نيروى عجيبى به مادر داده اى!
سيما با يك نگاه به الناز، عاشقانه شروع به نوازش و با بوسه اى بر گونه ى لطيف و زيبايش آغاز به شير دادن كرد.
سپس نوبت به سولماز رسيد. او هم بسيار دوست داشتنى بود اگر چه بيشتر از الناز بى تابى مى كرد...
خدايى شناسم، يكتا، توانا / نشسته به تختى، هم او شاه دانا
عزيزى كه هر گه صدايش بكردم / بخنديد و گفتا: بگو! جان جانا
هر از گاه بردم به سويش شكايت / ز دوست و ز دشمن، كه اى مهربانا
چرا هر چه بخشيده و آفريدى / چه حيوان، چه انسان، چه زشت و چه زيبا
مرا خوار دارند و بى ارزش و بار / به رويم ببستند گنجينه ها را
بگفتا عزيزم، تو خود چون اسيرى / قفس كرده اى اين بدن را، همانا
ز كينه، خيانت، ز ظلم و ز غيبت / ز كبر و غرور و ز مال و ز نفرت
رها كن خودت را ازين بند و زندان / بياور به سويم تو روح و روان را
چو آيى به نزدم، بگيرم در آغوش / بگردى تو مالك، زمين و زمان را
چشمانش را بر من بست
نگاهش سمت ديگرى را جست
لبانش را بر من دوخت
حرفش را با ديگرى گفت
دستش را از من كشيد
آغوشش را به حراج گذاشت
دوستش داشتم ولى قدرش ندانست
همان به كه از دفترم محو گردد
حال،
يافتم گم كرده ام را
خودم را
بى قيد و بند، آزاد و رها
ارمغان
لباسهايم را پوشيدم، آنقدر لاغر شده بودم كه در تنم مى رقصيدند!
در آينه، چهره ام را زرد و بى روح يافتم. بيمارى و تب، وجودم را خسته و ناتوان ساخته بود.
چهل روز متوالى در بستر خوابيده و چشمانم به در دوخته شده بود تا شايد، كسى بيايد و مرا از قلعه ى ديو تنهايى نجات دهد، از تاريكى ها و از درد، دردى كه تا استخوانم را فراگرفته بود.
تمايلى به خوردن صبحانه نداشتم. به يك قهوه ى تلخ بسنده كردم و با تلاش بسيار خودم را جمع و جور كرده و به راه افتادم.
روشنايى و هواى تازه ى لندن چشمها و سينه ام را مى آزرد. خواستم برگردم كه صداى لطيفى مرا از رفتن بازداشت.
_ سلام آقاى سهراب نظرى!!
عينكم را روى بينى خود جا به جا كردم و با دقت بيشترى به او خيره شدم. تعجب كردم، چون چند سالى مى شد كه نامم را به " سام" تغيير داده بودم و ديگر پس از چندين سال كسى مرا به نام سهراب نمى شناخت!
دختر جوان و زيبايى بود با كفش هايى به رنگ زرد. طورى كه پس از چهره ى آسمانيش، نظرم را جلب كرد.
او را نمى شناختم ولى ادب حكم مى كرد كه لبخندى را بر لبانم بنشانم.
_ سلام بر شما! مى بخشيد، اين بيمارى، حواس مرا به كل مختل كرده. شما را به جا نياوردم!
_ البته كه فعلاً من رو نشناخته ايد ولى اگه با من بياييد حتماً به خاطر خواهيد آورد!! دو هفته اى هست كه منتظرتون هستم!
عجيب بود!! يك دختر جوان بيست و چند ساله...
اگر عاشقى، زنجير نفرت را ز بيخ بريده اى
وگر اميدوارى، قلب ديو يأس را نشانه گرفته اى
پس با اميد به عشق در راهرو زندگى گام بردار
نه شتابان!
كه به بيراهه گرفتار آيى
چه، با تدبير كه به پايان سپيد بسر آيى ...