خدايى شناسم، يكتا، توانا / نشسته به تختى، هم او شاه دانا
عزيزى كه هر گه صدايش بكردم / بخنديد و گفتا: بگو! جان جانا
هر از گاه بردم به سويش شكايت / ز دوست و ز دشمن، كه اى مهربانا
چرا هر چه بخشيده و آفريدى / چه حيوان، چه انسان، چه زشت و چه زيبا
مرا خوار دارند و بى ارزش و بار / به رويم ببستند گنجينه ها را
بگفتا عزيزم، تو خود چون اسيرى / قفس كرده اى اين بدن را، همانا
ز كينه، خيانت، ز ظلم و ز غيبت / ز كبر و غرور و ز مال و ز نفرت
رها كن خودت را ازين بند و زندان / بياور به سويم تو روح و روان را
چو آيى به نزدم، بگيرم در آغوش / بگردى تو مالك، زمين و زمان را
نظرات شما عزیزان: