اميد قسمت دهم
masoud sedaghati nasab
همه جوره

اميد

قسمت دهم

زهره خانم، پس از ده دقيقه، در حالى كه يك بسته در دست داشت، با لبخندى پر معنى، بازگشت.
_ سيما جون، اين بسته رو شاهين از آلمان آورده، چند تكه لباس نوزاده، جنسشون عاليه. تو براى كوچولوت مى تونى استفاده كنى.
_ شما خيلى مهربونيد، مرسى زهره خانم. ولى حتماً آقا شاهين اين ها رو براى كسى آورده!
_ راستش، من ازش خواسته بودم، چون يه زمانى خياطى مى كردم، خواستم مدل هاى خارجى هم داشته باشم. الان قسمت تو شد. 
_ خوشحالم كه حرف هاى من رو در مورد بارداريم باور كرديد. 
_ دخترم، من اين موها رو تو آسياب سفيد نكرده ام ، در مدت سه ماهى كه پيش ما هستى، خيلى خوب درخشيدى و نه تنها دل من رو بدست آوردى، بلكه احمد رو هم به سوى خودت جلب كردى. دوست داريم هميشه اينجا بمونى.
سيما كه از شدت شادى اشك مى ريخت، بى اختيار زهره خانم را در آغوش گرفت، احساس خوبى داشت. با اينكه در كتاب ها از مهر مادرى مطالب بسيارى خوانده بود، هيچگاه ،غير از زمانى كه با رقيه خانم زندگى مى كرد، آنرا لمس نكرده بود. "اميد" چون پرنده ى سفيد كوچكى به سويش پرواز كرده بود. ذره ذره هاى وجود پاكش، زيبايى و لطافت آن را لمس مى كرد. آرامش خاصى داشت. پيش از اين، حتى زمان كودكيش در عالم رويا، هنگامى كه چشمانش را بر هم مى گذاشت، هميشه، يك در بزرگ سياه آهنى در برابرش ظاهر مى شد كه بسته بود، اما اين بار، پس از گشودن ديدگانش، از آن در ترسناك خبرى نبود، جاده اى سر سبز را مى ديد با درختانى زيبا و شكوفه هاى سپيد. شايد وقت آن رسيده كه با غم خداحافظى كند.
_از آن زن مهربان تشكر كرد و با احترام لباسها را به اتاقش برد. دوست داشت شاديش را با رقيه خانم قسمت كند، پس گوشى را برداشت و به او تلفن كرد.
رقيه خانم با شنيدن خبر خوش سيما، بسيار خوشحال شد و برايش آرزوى سلامتى كرد. قبل از خداحافظى، گفت:
_ راستى، چند بار آقاى شاهد زنگ زد و سراغت رو گرفت! البته من چيزى نگفتم ولى خيلى نگرانت بود. از حرف هاش فهميدم كه مدتى هم بسترى بوده.
يك لحظه با شنيدن نام او، قلب سيما لرزيد. با شتاب پرسيد:
_ بسترى؟ چرا؟ الان چطوره؟
_ صداش كه خوب مى آمد.
_ خوب! خدا رو شكر!
مكالمه آنها به پايان رسيد، ولى اين بار پس از اتمام تلفنش ، غمگين بود. با خود مى جنگيد. مدتها بود كه احساسى پنهان در قلبش را مهار مى كرد. سعى كرد كه تا حد امكان با خودش صاف و ساده باشد، خبر بيمارى آقاى شاهد تأثير بدى روى او گذاشت، اين موضوع نشان مى داد كه سيما به او بى توجه نبود! 
ولى فاصله ى آنها بى انتها مى نمود...
اما اين احساسى دوطرفه بود!
آقاى شاهد نيز با رفتن او، دوباره به لاك تنهايى خود فرو رفت، اما هيچ كس جز رقيه خانم، ندانست كه دليل آن جز دور شدن از سيما نبود. او مى خواست دنيا را زير پا گذارد و براى يافتنش به همه جا سر بزند، ولى رقيه خانم از آقا خواست كه از اين كار صرف نظر كند، چرا كه سيما راه خود را پيدا كرده بود.
اين زن مهربان مى ترسيد كه قلب دختر بيچاره دوباره شكسته شود و تحمل شكستى ديگر، پس از آن همه بدبختى، بسيار دشوار خواهد بود. از طرفى ديگر، تفاوت سنى و فاصله ى طبقاتى زياد، چون ديوارى بزرگ بين آن دو نمايان بود.
به همين دليل، رقيه خانم نمى خواست آنها هم ديگر را ببينند.
كلاسهاى استاد كمالى برگزار مى شد و هر چه بيشتر مى گذشت، استاد به هوش و ذكاوت سيما بيشتر واقف مى گشت. روزى به او پيشنهاد كرد كه با كمك وى مى تواند خود را براى كنكور دانشگاه آماده كند، سيما با شادى از اين توصيه ى استاد استقبال كرد ولى انجام شدنى نبود چرا كه او مى بايست در فكر فرد ديگرى باشد كه در وجودش شكل مى گرفت و رشد مى كرد.
روزها به كارها مى رسيد و با زهره خانم به كارهاى دستى مى پرداخت و شبها از حضور استاد بهره مند مى شد.
چند بار هم به همراه آن زن دوست داشتنى براى معاينه به دكتر رفتند. همه چيز مرتب بود. هرگز نخواست كه جنسيت بچه را بداند. برايش مهم نبود، فقط از خدا سلامتى مى خواست. 
اگر چه گاهگاهى متوجه تكان هاى زيادى در شكمش مى شد كه آن رابا خنده و شوخى به حساب شيطنت بچه مى گذاشت و به كسى بروز نمى داد.
پنج ماه گذشت. بسيار سنگين شده بود. ديگر نمى توانست مانند گذشته تند و سريع به كارها رسيدگى كند، زهره خانم هم بيشتر از اين توقعى از او نداشت.
يك روز كه سيما تنها در منزل مشغول به كار بود، تلفن زنگ زد، شاهين، پسر زهره خانم بود. مشخص بود كه كار واجبى دارد.
وقتى خانم كمالى بازگشت و با شاهين تماس گرفت، فريادى از سر شادى كشيد.
_ چه خبر شده زهره خانم؟
_ چه پا قدمى دارى سيما جون! پسرم داره مى ياد پيشمون، درسش تموم شده! 
_ خوش خبر باشيد. كى تشريف ميارند؟
_ نگفت ولي مثل اينكه تا چند ماه آينده! 
سيما از اين خبر خيلى خوشحال نشد، چون فكر مى كرد شاهين بى علت بر نمى گردد، شايد خيال ازدواج دارد كه با وجود سيما و نوزادش در آن خانه، تا حدودى غير ممكن مى نمود پس بايد به فكر مكانى تازه براى كار باشد. دلش دوباره گرفت! ...

ادامه دارد



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








تاریخ: دو شنبه 7 مهر 1393برچسب:,
ارسال توسط مسعود

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 19
بازدید ماه : 19
بازدید کل : 214066
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1