اميد قسمت اول:
masoud sedaghati nasab
همه جوره

اميد

قسمت اول:

لحظه ها يكى پس از ديگرى صف كشيده بودند و آرام آرام مسيرى كه از پيش بر پيشاني شان نگاشته شده بود مي پيمودند.
سيما، دخترى بى گناه و بى پناه بر روى تخت بيمارستان درد مى كشيد، از چشمان سياه و زيبايش دانه هاى درخشان اشك جارى بود. 
فرهاد و مرجان بى صبرانه در اتاق انتظار، دقايق را مى شمردند تا لحظه ى زيبا فرا رسد.
ناگهان پرستار با لبخند وارد اتاق شد و مژدگانى خواست،
مژده بديد دو تا دختر خوشگل و سالم!
مرجان با شادمانى به فرهاد نگاه كرد و با اشاره فهماند كه بايد مژدگانى بدهد.
فرهاد هم بدون درنگ ده هزار تومان بر دست هاى منتظر پرستار گذاشت و پرسيد:
_ مى تونيم اين كوچولوها رو ببينيم؟
_ الان نه، مثل اينكه خيلى عجله داريد، شما پدرشان هستيد؟ فرهاد ساكت شد و مرجان پاسخ داد:
_ نه، دايى اونهاست، منم حالا ديگه زن دايى شده ام .
يك آن پرنده ى سياه غم، بال هايش را بر سر مرجان باز كرد و سايه ى تيره ى اندوه را بر صورت او افكند.
آيا سيما با پيشنهاد مرجان و فرهاد موافقت خواهد كرد؟
مرجان به فكر فرو مى رود، براى سيما كه زنى تنهاست، تربيت دو تا بچه امكان ناپذير خواهد بود، بدون سرپناه، پول كافى و خانواده! بيچاره سيما!
در درياى اين افكار غرق بود كه با صداى گرم پرستار از روياى خود بيدار شد.
_ انتظار بسه ديگه! عروسك ها مى خوان هر چه زودتر بپرند تو بغلتون!
فرهاد و مرجان سراسيمه پرستار را دنبال كردند ولى با ديدن چهره ى سيما، گل لبخند بر لبانشان خشك شد.
قطرات اشك بى اختيار از چشمان زيباى سيما جارى بود، لبهاى خشك و بى روحش مى لرزيد، قلبش شكسته بود و نگرانى سر تا پايش را فرا گرفته بود.
_ چى شده سيما جون؟ چرا گريه مى كنى؟ برو خدا رو شكر كن كه دو تا فرشته كوچولوى سالم به دنيا آوردى. آخه فرهاد تو هم يه چيزى بگو!
فرهاد با اينكه سيما را مى فهميد با كمى درنگ گفت:
_ مرجان درست مى گه سيما خانم ! مهم اينه كه هر سه تاتون سالميد! اوضاع مى تونست خيلى بدتر از اين باشه!
مرجان ادامه داد:
سيما جون، آخه يه حرفى بزن! از چى ناراحتى؟ مشكلت چيه؟
سيما صورت بى روح و رنگ پريده ى خود را پاك كرد، آتش اندوهى كه درونش را سوزانده بود به آهى سرد تبديل گشته و گر چه در بدنش هياهويى بود با آهنگى كوتاه و بى صدا خارج شد، گويى درونش جنگ است و كسى نمى داند.
_ مرجان خانم! شما كه از زندگى من خبر دارى، من يك زن تنها و بى كس هستم كه به زور خرج خودم رو درميارم، حالا با اين دو تا چه كنم؟ نمى خوام براشون مادر بدى باشم، نمى خوام وقتى بزرگ شدن مرتب من رو سرزنش كنند.
هميشه آرزو داشتم وقتى بچه دار شم كه بتونم از پس تربيت شون بر بيام. همه ى آمالم نقش بر آب شد.
_ سيما جان ديگه به جنبه هاى منفى فكر نكن! درسته فرهاد؟ 
_ بله ! حالا كه شده، بايد هممون فكرهامونو رو هم بذاريم و تصميم بگيريم. درست مى شه سيما جان.
_ من و فرهاد تصميم گرفتيم شما رو به خونه ى پدرش ببريم و تا وقتى كه حالت خوب بشه و بچه ها كمى جون بگيرن ، مى تونى اونجا بمونى٠ بعدش خدا بزرگه! 
– درسته مرجان خانم! الان وقت اين حرف ها نيست . تو بايد با روحيه ى عالى آغوشت رو براى اين دو تا فرشته ى كوچولو باز كنى. 
سيما آهى كشيد و تشكر كرد. 
پرستار در حالى كه دو تا نوزاد در آغوشش بود وارد اتاق شد. مرجان و فرهاد آنها را گرفتند و پس از يك نگاه عميق، زيبايى و معصوميت هر دو را تحسين كردند. 
– مامان خانم! نمى خواهى به اين دو تا زيباى خفته شير بدهى؟ آخه گرسنه اند! 
– باشه، يكى شون رو بدين لطفاً! 
– اسم ندارند سيما خانم! 
– قرار بود اگر دختر دار بشم اسمش رو " الناز" بگذارم اماحالا بايد به فكر يك اسم ديگر هم باشم. 
– " سولماز"!! سولماز اسم قشنگيه، مگه نه فرهاد؟ 
_ درسته! به الناز هم مى ياد!
سيما پس از كمى مكث كردن گفت: 
– باشه! شما تا حالا به من خيلى لطف داشته ايد، پس " الناز و سولماز" 
پرستار از مرجان و فرهاد درخواست كرد كه اتاق را ترك كنند. آنها هم از سيما خداحافظى كرده و قول دادند كه فردا صبح زود براى مرخص شدنش بيايند. 
خداى بزرگ! چه نيروى عجيبى به مادر داده اى! 
سيما با يك نگاه به الناز، عاشقانه شروع به نوازش و با بوسه اى بر گونه ى لطيف و زيبايش آغاز به شير دادن كرد. 
سپس نوبت به سولماز رسيد. او هم بسيار دوست داشتنى بود اگر چه بيشتر از الناز بى تابى مى كرد...



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








تاریخ: دو شنبه 7 مهر 1393برچسب:,
ارسال توسط مسعود

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 24
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 28
بازدید ماه : 28
بازدید کل : 214075
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1